نامه ای به خدا

گفتم امشب ز غم خویش قلم ساز کنم
وقت خوبی ست که این زخم دلم باز کنم
حرف خود را دگر امشب به خدا می گویم
بغض و غمها ز دلم جملگی اش می شویم
مثل هر شب به لبم هست کنون سیگاری
می نویسم اگرم دست کند همیاری
روزهایم همه تکراری و غمگین شده است
گو چه کردم که شب و روز دلم این شده است
نا سپاسی و ریا ، ظلم و دلی خون کردم ؟
کفر یاچوب براین چرخش گردون کردم ؟
گر نکردم همه اینها تو بگو جرمم چیست ؟
حق من نیست خدایا به خدا حقم نیست
حقم این نیست که تنهایی و غربت بکشم
دور این زندگی و عشق دگر خط بکشم
درد خود گفتم و هر چند نمی دانم من
که شنیدی غم این سینه و تنهایی تن
مگذارم که روم راه هوس یا به خطا
پاسخم را بده یا با کرمت یا که جزا
خلوت و شعرم و سیگار و خدایی که نبود
که ببیند غم این سینه که افتاده به دود
حس سیگار قشنگ است ولی حیف که باز
می شود زود تمام و غم دنیا آغاز
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:7 توسط روح الله حبیبی
|